أحمد بن حامد كرمانى

98

تاريخ افضل ( بدايع الأزمان في وقائع كرمان ) ( فارسى )

( گفتار در ذكر كشته شدن ملك تورانشاه بر دست ظافر محمد اميرك و بر تخت نشاندن محمد شاه بن بهرامشاه . ) ( چون « 1 » اتابك محمد بكرمان بازآمد ، ظافر محمد اميرك بوى پيوست . و اين ظافر محمد اميرك آنست كه در خدمت ايبك بود و ذكر او سابق است و اسلاف او خود داغ عبوديت آن دولت داشتند ؛ اما اصل بد ، او را برعايت حقوق نمىگذاشت . اتابك از مشيز او را به نيابت خود در شهر فرستاد . چون ظافر در شهر آمد ، دكّان فضول بياراست و بضايع اكاذيب بر طبق عرض نهاد و چون عرصهء ملك از طبقات صدور و امراء خالى بود ؛ اوباشى دو سه ، در پيش افتاد و حلّ و عقد و توليت و عزل درون شهر بدست فروگرفته ظافر ايشانرا در آن كار قرآئتى فاتحهء استحسان ميخواند و ايشان ، ان يكاد استعظام ، بر وى ميدميدند و در خفيه ، بناى فتنهء معظم و اساس حادثهء منكر مىنهادند و ملك تورانشاه بيچاره از آن غافل . روز هرمز ماه تير سنهء 572 خراجى موافق سنه 579 هجرى ، على الصباح ظافر با چند سرهنگ و بطال بدر حجرهء ملك شد و بىرخصت و استجازه ، در سراى حرم آمد و تورانشاه خود رنجور و به علت نقرس مبتلا . حجاب حرمت برداشت و برقع حيا از رو برگرفت و آن مسكين رنجور را پاره‌پاره كرد و محمد شاه بن بهرامشاه را از قلعه به زير آورد و بر جاى وى بنشاند و گردن رفاعت بفراشت و بر وجه امتنان با اهل شهر مىگفت كه نيم مردهء

--> ( 1 ) ( ابن شهاب از تمام مطالب اين فصل به قدر ذيل خلاصه كرده است : « چون رفيع پادشاه تورانشاه را بكشت ، محمد شاه را از قلعه به زير آورد و او را بر تخت نشاند و مادر او زن بهرامشاه را بخواست . شاه محمد شاه اگرچه خرد بود ، اما دانست كه رفيع اين حركت ناصواب كرد . با نزديكان خود مشاورت كرد ؛ بر آن قرار افتاد كه فردا رفيع از عقب جماعت غز خواهد آمد . چون بازگردد ، غلامان بنزديك دروازه رسند و او را در ميان گيرند و پاره‌پاره كنند . آن شب بگذشت ، رفيع با جمله لشكر و غلامان عزيمت غز كردند . سه چهار فرسنگ برفتند و بغز نرسيدند و بازگرديدند . ملك محمد شاه بر سربارهء درب ماهان آمد . چون رفيع نزديك رسيد او را در شمشير كشيدند و پاره‌پاره كردند و اشغال لشكركشى و لالابكى بمخلص الدين مسعود مربوط ملكى بىجمال و ديوانى بىمنال و رعيتى بىمال ، همه در تاريكى فتنه مشتى مىزدند و روزى بشب مىبردند و بر خصومت غز و خلاف او بيرون اقتصار نميرفت . در شهر قوام الدين زرندى و شرف الدين در منصب وزارت يكديگر را ، نرگس بصر مىكشيدند و تركان در كشتن مردم تيغ تيز بركشيده هركس كه مىديدند ، بقتل مىآوردند و مال مىبردند و مجد الدين و ناصح رامگز در صرّهء ثروت دمى ميديدند او را بكشتند و خانه بر مخلص الدين مسعود زندان كردند و عاقبت او را نيز هلاك كردند و مشتى رعيت بيچاره كه از بىدرمانى و ناايمنى راه ، در مضيق اضطرار مانده بود همه روزه در شكنجه و مطالبت و همه شب بر دريچه پاسبانى . »